در این مقاله، اثبات می شود تئوری مشائیان مسلمان در خصوص نحوه ادراک کلیات، نظریه تجرید نیست، بلکه ایشان تنها عامل موثر در ادراک عقلی را می توانند افاضه عقل واهب الصور لحاظ کنند و تفوه ایشان به نظریه تجرید، ناشی از نداشتن توجه کافی یا ناشی از تنگناهای زبان است. سپس مشخص خواهد شد که لازمه این سخن اولا پذیرش نظریه مثل از سوی ایشان خواهد بود و ثانیا موجب پذیرش نوعی ایده آلیسم مشابه به ایده آلیسم مالبرانش و بارکلی می گردد.