این مقاله به تحلیل نسبت تفکر خلّاق و تفکر نقّاد با مسألۀ تحول علوم انسانی می پردازد و از این رو پس از اشاره به ویژگی های اندیشۀ سیستمی، اندیشۀ عمیق، قدرت طبقه بندی، اندیشۀ منضبط، و اندیشۀ خلّاق، یکی از نقاط مشترک نقد و خلاقیّت را در مسألۀ نوآوری دانسته و جریان تحول علوم انسانی را به آن گره می زند. سپس با پذیرش این فرض که تفکر خلّاق مانند تفکر نقّاد، امری ذاتی و غیرآموزشی نیست، از نحوۀ تقدّم و تأخّر این دو پرسش می کند و به مؤلفه ها و شاخصه های این دو سنخ تفکر میپردازد.با توجه به مؤلفه های بیست وچهارگانۀ، مقاله مدعی است که می توان از رویکرد تقدّم تفکر خلّاق بر تفکر نقّاد دفاع کرد چراکه اکثر شاخصه های تفکر نقّاد، در ادامه و تکمیل شاخصه های تفکر خلّاق قرار داشته و از سوی دیگر شاخصه های تفکر خلّاق، از قابلیت تبدیل و تعمیق با ویژگی های تفکر انتقادی برخوردارند.در نهایت تفکر خلّاق در قلمرو علوم انسانی، مقدمه تفکر انتقادی و آن نیز مقدمه تحول علوم انسانی قلمداد شده است و بر این برنهاد تاکید می شود که روند تدریجی و دَوَرانی این دو بر یکدیگر تأثیر می گذارد. اهمیت نقد فراگیر در حوزۀ علوم انسانی به معنای توجه به فراگیری مؤلفه های بیست وچهارگانۀ تفکر انتقادی در این زمینه است.